|
|
|
|
|
یکی دو ماه پیش بود داشتم از کلاس یوگا بر میگشتم که
یهو جلوم کسیو دیدم که گذشتم باهاش پیوند خورده بود آره درست حدس زدید مهدی همون که هیچوقت منو ندید ورفت و عمری منو سوگوار کرد .اما این دیدن چه معنی داشت ؟چه حکمتی پشت اون بود؟خدا چیو میخواست نشونم بده؟ اون هم بعد از این همه سال ..........نمیدونم چی بگم اما مثل همیشه زیبا وآراسته وخوش تیپ بود البته فکر کنم اون منو ندید شایدم به روی خودش نیورد اما به هر حال بعد از این همه سال وقتی دیدمش که دیگه برام عادی شده بود وبا دیدنش دلتنگش نشدم اما دلم از یه چیز شکست واونم اینکه اون چقدر زندگیش تغییر کرده ولی من بعد از ۴ سال هنوز...........چی بگم خدایا شکرت. |
||
|
|
|
|
|
مهدی تو کجایی؟یادته چند سال پیش گفتم
برام دعا کن بمیرم ،گفتی : نه ،برات دعا میکنم خوشبخت بشی .اما تا امروز نه طعم مرگو و نه حتی لحظه ای طعم خوشبختی رو چشیدم ولی از وسط خوشبختی به سراغ تو اومد .البته گله ای ندارم چون همیشه آرزوی خوشبختی تو رو داشتم و همیشه برای خوشبختیت دعا میکردم. اینم خودش کلی خوبه لااقل یکیمون روی خوشبختیرو دید .خدایا شکرت |
||
|
|
من برگشتم |
|
|
مطالب این وبلاگ در فاصله ۱۰/۱۲/۸۵ تا ۱۲/۱۰/۸۶
دست نوشته های برادر عزیزم آقا سعید است.که بینهایت از او به خاطر زنده نگهداشتن این وب سپاسگذارم. |
||
|
|
اقرار |
|
|
من برگشتم
یک سال پیش این وبلاگو سپردم به یکی از خواننده های وبم به این امید که شاید بتونم اتفاقات تلخ گذشترو تو رابطه با مهدی فراموش کنم. آخه این وبلاگ پر بود از نام وخاطره مهدی . داشتم میمردم شب گریه. روز گریه. با وجودی که یک سال و۳ ماه از ۲۷ آبان ۸۴ که فهمیدم مهدی با یکی دیگست گذشته بود و از خرداد سال۸۵ سر امتحان از میکرو که مهدی اومده بود به یکی از دوستاش سر بزنه حتی یکبار دیگه هم ندیدمش. (البته ناگفته نماند اول مهر ۸۵ یه روز که توی اتاق منشی بخشمون نشسته بودم حضور مهدیو اونجا حس کردم اما فوری غیبش زد .) اما هنوز جزئی از وجودم بود.خیلی سخته آدم یکیو تا به این حد دوست داشته باشه اما جلوی اون وحتی جلوی صمیمیترین دوستای خودش طوری نقش بازی کنه که همه باور کنن اونو فراموش کرده . کاری که من توی یک سال آخر تحصیلم بعد از فهمیدن عشق بین مهدی وفائزه کردم.خیلی کشندست.آدمو از درون ذوب میکنه و جگر آدمو ریش ریش میکنه. اما چی بگم به هر حال بعد از یک سال برگشتم تا وبلاگمو پس بگیرم آخه هر چی تلاش کردم نتونستم مهدی وخاطرت تلخ گذشترو فراموش کنم .نتونستم بفهمم چرا اینقدر نادیده گرفته شدم؟ چرا اینقدر غرورم وپاکیم بی ارزش بود ؟چرا اون عشق اسطوره ای وبی دریغم اینطور یه طرفه شد؟و شاید صدها هزار چرای دیگه. الان یک سال و چند ماه از ازدواج مهدی و ۲ سال وچند ماه از آشکار شدن رابطش با فائزه و۳ سال وچند ماه از شروع رابطش با فائزه و ۴ سال ونیم از آغاز دلدادگی من به مهدی میگذره و هر روز که میگذره من به مرگ نزدیکتر میشم .هم از نظر روحی وهم جسمی. موقعی که با مهدی آشنا شدم نمره چشمم کمتر از ۱ بود اما حالا ۳:۵ آستیگمات همش هم واسه خاطر گریه. نمیدونم این کیسه اشک من چقدر اشک داره که هنوز خشک نشده. خداجون آیا مهدی هیچوقت میتونه نهایت عشق ودلدادگی منو بفهمه؟این سوالیه که همیشه از خودم هم میپرسم.ودر آخر به این نتیجه میرسم که محاله مهدی حتی قطرهای از دریای مواج وخروشان عشق منو بفهمه. هیچ وقت حتی روز قیامت هم نمیتونه بفهمه من چی کشیدم. هیچ وقت اصلا این امر محال ذاتیه. چون حتی خود من هم گاهی از شدت عشقم تعجب میکنم. اما آیا مهدی توی دلش اون ،ته تها حتی ذره ای به این موضوع فکر میکنه که با این کارش چطور یک آدم زندرو ،زنده بگور کرده؟ آدمی که هنوز نمیتونه فراموشش کنه وبه زندگی عادیش برگرده. آدمی رو که همیشه دوستاش علت دوستیشونو باهاش هیجانش میگفتن اما حالا سالهاست که هیچ هیجانی نداره نه توی صداش ونه توی نگاش ونه توی حرفاش وکاراش. آیا مهدی هیچوقت به این فکر میکنه که حتی فرصت نشون دادن خودم رو هم به من نداد؟ آیا هیچوقت فکر میکنه که در مورد من اشتباه کرده وباید فرصت بیشتری به من میداد تا عشقمو بهش ابراز کنم؟ نمیدونم شاید اگر صد بار هم به من فرصت میداد من نمیتونستم. آخه من که مثل فائزه دور وبرم پر از دوستایی نبود که کلی تجربه دوستی با پسرا داشتن . دور وبرم پر بود از دوستایی که همه مثل خودم پاک پاک بودن. من تجربه اینو نداشتم که چطور باید دل یه پسرو درگیر کنم. فکر میکردم هر چه مغرور تر با ارزش تر. هر چه کمیابتر گرانبهاتر. اما زهی تصور باطل زهی خیال محا.ل دوست داشتم مهدی همون اول ازم خاستگاری کنه ومن بعد علاقمو بهش نشون بدم اما اون ........... خدایا نمیدونم چرا واسه چی این سوز دلو به من دادی اما اینو مدونم که بیدلیل نبود.اما تا کی باید صبر کنم تا مرگ منو و این سوز دلمو برای ابد خاموش کنه؟ خدایا آماده ام آماده آماده.دیگه هیچ دلبستگی وکششی به این دنیای بیرحم ندارم. خدایا دنیاتو دوست ندارم.وقت وقت رفتنه. این هم به یاد مهدی یا حق
|
||
|
|
عاشورا |
|
|
سلام بر سالار تشنه لبان . سلام بر مردانگی و غیرت عباس .سلام بر شیر زن کربلا و بی بی غم زینب.
سلام بر عزاداران حسین زمانی بر مظلومیت سرور جوانان اهل بهشت گریه مکنند و سلام بر فاطمه که بر صورتش سیلی نواختند و دردانه هایش را در کربلا ذبح کردند تا تا ابد مظلومیتش جاودانه تاریخ شود و در روز حساب این شیعه باشد که به انتقام بانوی خود سیلی بر گوششان بنوازد.
پ.ن: ۱) آقا مهدی سعی کن حلالیت بگیری و گرنه می ترسم که این سیلی به صورت تو هم زده بشه. ۲) توی یکی ا ز همین روزهای سرد زمستونی دی ماه پارسال اولین بار ما رقم خورد و توی همین روزهای سرد زمستونی دی ماه آخرین ما بازهم رقم خورد. ازت ممنونم برای همه چیز. |
||
|
|
شب یلدا |
|
|
یلدا بر همه دوستان خودم مبارک باشه
|
||
|
|
ندانستن |
|
|
نمی دونم دیگه باید بهش چی بگم. این حرفی بود برگشت و بهم گفت و من با یه لبخند شیطنت آمیز گفتم : ای بابا تو که همه چیزتوروی من دایورت کردی. برگشت گفت : خوب عجب هوای سردیه!! گفتم : ناراحت نشو بگو حرفتو گفت : یه اتفاقی وقتی که شب باهاش صحبت میکردم افتاد راستشو بخوای روم نمی شه که تو روش نگاه کنم. گفتم : مگه جی کار کردی بازهم ناراحتش کردی؟! بابا تو نمی تونی عین بچه آدم فقط ۱ دقیقه باهاش صحبت کنی و ناراحتش نکنی؟! گفت : تقصیر من که نبود باور کن! گفتم : همیشه خدا اینو میگی که تقصیر من نبود . پس حتما تقصیر آستین کت بابات بود؟! گفت : به این نتیجه رسیدم که حالا توی اوج ازش خداحافظی کنم. فکر کنم تا اینجا دین دوستی که بر گردن هم داشتیم اداء کردیم تموم شده رفته و آگر هم دینی مونده بر گردنه منه پس بهتره که این دین رو بیشترش نکنم. گفتم : تمام فکرتهاتو کردی؟ خیلی سخته که آدم بتونه یه همدم رو از زندگیش کنار بذاره! دیدم روشو ازم برگردوند فکر شاید از دستم ناراحت شده ولی دیدم که نمی خواد من گریه شو ببنیم من هم خودمو زدم به کوچه علی چب که انگاری نمی فهمم که داره گریه میکنه. گفت:فکر میکنی دل کندن واسه من آسونه؟ ولی باید هر دو این کار رو انجام بدیم. آخه هر دو باید در آینده پاسخگو باشیم پاسخگوی عشقی که داشتیم. پاسخگوی کاری باید میکردیم و نکردیم. گفتم: بازهم سفسطه داری میکنی. آینده شاید هرگز از تو نپرسن که چی شده. گفت : ولی وجدانم هر روز از من خواهد پرسید . گفتم بهش گفتی؟ گفت : آره بهش فقط همین یه جمله رو گفتم ولی می دونم با اتفاق اون شب و با توجه به اخلاقی که داره حرف منو درک نمیکنه.
|
||
|
|
حد دوستی |
|
|
بهم گفت : دوست نداره باهاش ديگه صحبت كنه! تعجب كردم و پرسيدم چرا؟؟ بغض كرد و گفت: آخه ... گفتم: آخه چي؟ دوباره شعر و ور مي گي ! بهم گفت: كجا دانند حال ما سبك بالان ساحل ها گفتم: خريت نكن. گفت : هر اسمي دوست داري روش بذار اما اين تنهاييمه! اگه سرنوشتم و اگه هر چيز ديگري كه هست ولي ديگه دوست ندارم تا با انتظار پر شدنش زجر كشش كنم. گفتم :آخه... گفت: هيچ چيزي نگو . بي انصاف تو خودت مي دوني من تو اين رابطه چقدر مشتاق بودم و چقدر دوستش داشتم ولي آخه يك بوم و دو هوا نمي شه... باور كن كه يك بوم و دو هوا نميشه! با اینکه در حقم اون لطف بزرگ رو کرد و کاش خیلی زودتر تموم میشد و کاش از اول اصلا شروع نمی شد تا این جوری روی دوستیمون قیمت بذارم و برای دوستیمون حد واندازه تعیین کنیم! آخه تو بگو دوستی رو میشه براش حد و اندازه گذاشت؟ تا خواستم چيزي بگم ديدم حلقه اشك تو چشماش جمع شده ديدم ديگه هيچ كاري نمي تونم بكنم. گفتم : الخير في ما وقع |
||
|
|
این یکی و اون یکی |
|
|
یه اتفاق غمگین باعث شد اونها باهم آشنا بشن و شاید این نوع آشنائی شون عین فیلم های هندی بود . یک آشنائی از نوع از طاق افتادن. خیلی زود با هم صمیمی شدن . بطوریکه بازهم تنها تو فیلم های هندی میشه نظیر شو پیدا کرد. خلاصه اون دو نفر شاید از دو جنس متفاوت بودند و یک حادثه اونها رو بهم رسوند و این حادثه باعث شد نهال دوستی توی قلب هر دو تاشون خیلی سریع رشد کرد و تبدیل به یه درخت شد هر چند تو این مدتی که درخت داشت رشد می کرد بادهایی وزید و هرگز نتونست شاخه هاشو بشکنه. اون دوتا دوستی خوبی برا هم بودن یکشون شبها خیلی زود می اومد و کانکت می شد که بتونه با اون یکی در دل کنه . اون یکی روزی چند بار به این یکی زنگ می زد که صدای هم رو بشنون. چه دلی می دادن و چه قلوه ای می گرفتن. اون یکی برا این یکی یه کار بزرگ کرده و این یکی خودشو مدیون اون یکی می دونست. برا همین خیلی ازش ممنون بود. این یکی اون رو هر شب تو خیالش می بوسید تا اون یکی خوابهای رنگی ببینه اون هم برا این هی دعای های رنگی میکرد تا رندگیش به رنگ رنگهای رنگین کمان در بیاد. اما درخت دوستیشون هنوز اون همه قوی نبود یه طوفان اومد و زد خرابش کرد. حالا مدتی که دیگه اون دوتا از هم خبری ندارن هر چند من می دونم که هنوز اون دوتا دل هاشون با همه. نمی دونم شاید دیگه هرگز نتونن مثل گذشته ها باهم باشن. شاید این طوری برا هر دوتا شون بهتر باشه. هر چند عاشقانه هم رو دوست داشتن هر چند دوستیشون با تمام دوستی های روی زمین فرق میکرد ولی... برای هر دوتاشون آرزوی خوشبختی دارم ولی برا یکشون بیشتر از اون یکی آخه نمی تونم تو آرزو کردنو دعا کردن پارتی بازی نکنم. |
||
|
|
دیوار |
|
|
بس كه ديوار دلم كوتاهست هر كه از كوچه تنهایي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي ميكشد و ميگذرد |
||
|
|
|
|
|
گفتم: خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس میکردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانههای صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانههایت کجا بود؟ گفت: ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود مینگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج میکند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که میتوان تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمیرسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی. گفتم: پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. میخواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چارهای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاقتر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی، همان بار اول شفایت میدادم. گفتم: ای مهربان ترین، دوستت دارم. گفت: ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت |
||
|
|
شعر |
|
|
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
مراد اگر نیابم به قدر وسع بکوشم |
||
|
|
سانسور |
|
|
بنا به تهدیدهای انجام یافته از جانب ... مجبور شدم مطلب قبلیمو حذف کنم وگرنه این یک نفر هم از دست من شاکی میشد.
بفرمائید مطلب رو برداشتم خوب شد؟؟؟؟ |
||
|
|
من و تو |
|
|
فکر کنم حالا من باید برای تو بنویسم تو وبلاگی که خودت بهم دادی . روزگای تو توی این وبلاگ از نامهربونی که مهدی در حقت کرده بود می نوشتی و حالا من باید از خوبی های یک خواهر گل بنویسم. نمی دونم تو واقعا یه شعله تو شب تار زندگی من بودی . کاش می تونستم احساسم رو در پس این کلمات برات معنی کنم .کاش می شد... نمی دونم شاید لزومی نداشته باشه شاید دریچه های قلبهامون به روی هم هنوز باز باشه و بدون اینکه من بگم تو بفهمی من چقدر دوست دارم و تو زندگیم مدیونت هستم. زیباترین لحظه ها رو برات آرزو دارم از صمیم قلب. برات دعا میکنم تو هم برام دعا کن. راستی هنوز چاتراههات باز نشده؟!! بهت گفتم شش ماه صبر کن من مطمئن هستم همه چیز درست میشه
|
||
|
|
خدا رو دوست دارم |
|
|
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم رضا صادقی - آلبوم وایستا دنیا - آهنگ خدا رو دوست دارم |
||
|
|
نوروز86 |
|
|
با تبریک نوروز به همه و بخصوص آبجی گلم آهو |
||
|
|
کوچه |
|
|
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! |
||
|
|
تغيير كاربر |
|
|
سلام به خواننده های محترم وبلاگ در برابر باد
نمی دونم بتونم یا نه؟!! ولی منو عهده دار به روز کردن این وبلاگ کردند مسئولیتی که از سر لطف و اعتماد آبجی خانومی گلم به من داده شده امیدوارم لایق این اعتماد باشم. من اینجا میهمانم که روزی بازهم بتونم این وبلاگ به صاحب اصلیش یعنی آهو خانوم بر گردونم . می دونم نمیتونم جای آهو رو پر کنم ولی سعی می کنم حداقل شبیه اش باشم. کسی که برای من خیلی عزیزه و خیلی دوستش دارم این روزها دلتنگه و به همین خاطر ره توشه اش رو از این وبلاگ ورداشته و رفته حالا کجا؟!! "" بدان آنجایی که می گویند خورشیدش زند بر پرده شبگیرشان تصویر" و قدم در راه گذاشته امیدوارم که موفق باشه و پیروز ،امیدوارم همیشه ایام شاد باشه و خرم ، امیدوارم ...
|
||
|
|
خداحافظ |
|
|
سلام به همتون وخدانگهدارهمتون. هر چند سخته.اما مجبورم که برم.چون دیگه طاقت موندن ندارم. وبلاگمو همراه آیدی مربوطه میسپارم به یک انسان واقعی و فرشته صفت . میسپارمش به برادرم مسعود تا اونو برای همیشه زنده نگه داره. ممنون از همتون به خاطر قلبهای مهربون وبزرگتون. برای ابد خدانگهدار. خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام . خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام. خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید . به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید. اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتن ساده ست. نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست . خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها . بدونی بی تو وبا تو همینه رسم این دنیا. خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ........ خداحافظ
|
||
|
|
ناشکری |
|
|
واقعا حرف زدن خیلی آسونه. خواهرم گفت :حالا خدا داره یه ذره امتحانت میکنه این همه ناشکری میکنی . خیلی بنده بدی هستی. خدایا آخه من چه ناشکری کردم؟ کدوم کارم ناشکری بوده؟ اگه گریه ها واشک ریختنهام ناشکری بوده خدایا تو که میدونی دست خودم نبوده این سوز درونم بوده که اشکمو رو گونه هام جاری کرده .اگه غمگین و افسرده بودنم ناشکری بوده خدایا تو که میدونی نمیتونم غمگین نباشم تو خودت اونقدر منو حساس و دل نازک آفریدی که نمیتونم غمگین وافسرده نباشم و غصه نخورم . اگه ناشکری اینه که میگم خدایا مرگمو برسون خودت خوب میدونی واسه این نیست که نخوام غم وغصه دنیا را تحمل کنم یا واسه این نیست که چشمم اونقدر دنبال علایق دنیوی بوده باشه که بدون دستیابی به اونها نخوام زنده باشم. خودت خوب میدونی اگر آرزوی مرگ میکنم وبا دیدن هر جوون که میمیره میگم خدایا کاش من به جای اون میمردم واسه اینه که نمیتونم تحمل کنم که من بی مصرف زنده باشم و یک جوان رعنا که کلی دل براش میتپه بمیره. واسه اینکه نمیتونم تحمل کنم که من زنده باشم واز این همه نعمت استفاده کنم ولی چون هیچ رمق وشادی در وجودم نیست هیچ کار مفیدی واسه خودم وبقیه انجام ندم. اگه آرزوی مرگ میکنم واسه اینه که نمیتونم اون دنیا جواب عمر هدر رفتمو بدم . جواب اینکه چرا از امکاناتم استفاده نکردم . جواب اینکه چرا هر روز رو شب و هر شب رو روز میکنم در حالیه حتی ذره ای برای خودم یا دیگران مفید نیستم . آره واسه اینهاست که میخوام بمیرم . نه اینکه ندونم هزاران نفر در شرایط بدتر از من هستند و مرگموبخوام. نه بلکه واسه این که توان وانگیزه استفاده از موهبت هستی که خدا در اختیارم قرار داده رو ندارم . میخوام بمیرم چون یه غصه به غصه هام اضافه شده واون هم شرمنده شدن در پیشگاه الهیست . حالا شما بگین من چه ناشکری کردم؟ |
||
|
|
ای وای دل ، ای وای من |
|
|
ای یوسف خوشنام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سورما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و منسوب ما ای قبله ومعبود ما آتش زدی بر عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وانمکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای من ای وای دل ای وای من |
||
|
|
|
|
|
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره وبا سینه ای کباب نمیدونم.واقعا نمیدونم نمیدونم چه کار کردم که ..................بابا منو رها کنید من این وبو برای تنهایی دل خودم نوشتم.واسه اینکه در مسیر زندگی تنهای تنها موندم درست از دست دادن عشقم مقارن شد با نامزدی وازدواج ۳ تا از بهترین دوستام. آره اونها وارد مرحله جدیدی از زندگی شدن. مرحله ای که باید با هوش ودرایت خودشون ،اونو به بهترین و زیبا ترین شکل به پیش ببرن.برای همین هم بود که من دیگه به خودم اجازه اینو ندادم که مشکلات وغم وغصه هامو براشون بگم وذهن وفکر اونها رو درگیر کنم و با این کارم انرژی و شادی اونها رو که باید صرف ساختن یک زندگی عالی بشه رو تباه کنم واسه همین هم بود که همه غمهامو تلنبار کردم گوشه دلم و یک هزارم اونها رو هم توی این وبلاگ نوشتم آخه گنجایش دلم واسه تحمل این همه درد ورنج تمام شده بوداگه نمی نوشتمشون دلم منفجر میشدواسه همین با خون دل حرفامو توی این دفترچه نوشتم . با خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه همین و فقط همین. بهتره بگم این وبلاگ مجموعهای از دل نوشته های منه ومن هیچ ادعایی در خصوص این وب یا نوع نوشتنم یا اینکه اصلا آدم باوفا ورمانتیکی هستم یا نیستم ندارم. من فقط میگم من یه آدم صادقم که احساساتمو با صداقت و بدون هیچ پروایی بیان کردم حالا هر جور که دوست دارید تفسیر کنید |
||
|
|
|
|
|
فغان از دست این غم |
||
|
|
|
|
|
هرگز حسد نبردم
بر منصبی ومالی الا بر آنکه دارد با همدمی وصالی |
||
|
|
|
|
|
آه |
||
|
|
|
|
|
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم |
||
|
|
|
|
|
یک دم از خیال من
نمی روی ای نگار من |
||
|
|
|
|
|
آه |
||
|
|
|
|
|
در ره منزل لیلی که
خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی. التماس دعای مخصوص |
||
|
|
|
|
|
خداحافظ برای همیشه
حلالم کنید. |
||